شعر و اشعار ادبي
نامه ی دوم....

چند نقطه چین.یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام ازتونوشتن...

بهونه ی امروز نوشتن تسکینه.تسکین یه قلب شکسته.اینطوری نگام نکن منظورم تونیستی خودم را میگم.یادت می اید هروقت دلم میگرفت زیباییت را توصیف میکردمو ارام میشدم؟؟؟حال که نوبت سفرمن است باز هم نگرانم نکند بیایی و من به قرار وفانکنم نکند عاشقی هم نوبت باشد و..

امان از نقطه چین هایی که غوغا میکنند ولی نه..بگذار بروم شاید بفهمم که سفر انقدر ها هم بد نیست.مگرنه که هرباربه سفررفتی عشقم را ملتهب کردی و برگشتی.؟؟؟سوغاتی چه میخواهی ؟/میدانم که حالا ولنتاین نیست هرچند انوقت هم میدانم که همه ی شکلات ها رااز ترس خراب شدن خواهی خورد و عروسک را با همه ی مهربانی ذاتیت که فقط مخصوص توست به دختر بچه  ی گریان کنار خیابان خواهی داد...

نمی دانم برخواهم گشت یانه..شاید هوای تکرار قصه ی سرگشتگی لیلی و مجنون دربیابان به سرم بزند و برنگردم ولی توبمان..به جان شمعدانیها و کبوترها و همان دختر گریان کنارخیابان بمان ...توبمان..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 16:33  توسط samira abbasi | 
سلام...

بعد از یه استراحت طولانی میخوام دوباره مطلب های جدید بزارم البته با کمی تغییرو تحول. امیدوارم خوشتون بیاد

نامه ی اول...

تسلیم..امروز بار دیگر در برابر عشقت به زانو می افتم و سرم را بايين مي اندازم به اميد اينكه تو دستانم را بگيري و مرا بلند كني و به اميد اينكه وقتي سرم را بلند مي كنم چشمان ناز تورا ببينم كه مظهر قداست خداست.امروز ديگر باور دارم كه كارمن از كار گذشته و مدتهاست كه گذشته.ديگر نمي خواهم در برابر عشقم مبارزه كنم زيرا شكستهاي به من اموخته كه هيچ كس را ياراي هماوردي با اين بورياي ولي نيست.ديگر نمي خواهم خلاف جريان رودخانه شنا كنم زيرا فهميده ام كه اگر تو بالاي رودخانه نباشي هيچ شنايي باري رسيدن به انجا كافي نيست.

ميخواهم در خلسه ي غريب و لذت بخش چشمانت گم شوم و خودم را به اب برسانم چه اهميت دارد كه فرصتها در ساحل مي گذرند و چه اهميت دارد كه جريان مرا به تو مي رساند يا نه..همين كه اندكي به تو نزديك شوم كافيست.كلبه ي كوچكم را ميبيني؟؟اين هديه تولديست كه ديروز به خودم دادم تا جوابي باشد به چشم انتظاري هايم به اميد اينكه يك تولدت مبارك خشك تو و چه بزرگ هديه ايست گرچه در هديه اي كه خدا در دلم نهاده است بسيار كوچكست..

كارمن ازكارگذشته ديگر با چند ماه نديدن و صدايت را نشنيدن و لمس نكردنت درست نميشود.كي ميخواهي بفهمي كه عشقت در رگ و خونم است اگر اراده تو بر اين است كه دوستت نداشته باشم حرفي نيست خونم را ميريزم و تنم را طعمه ي خاك ميكنم تا باز هم حرف حرف تو بشود..هرچه اشك ميريزم ارام نمي شوم.كاش اغوشت نزديك بود..

دل خراب ما ازاين خرابتر نمي شود           كه خنجر غمت از اين خرابتر نمي زند..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 16:29  توسط samira abbasi | 

مهیا...

برای جشن بزرگ با تو بودن همه چیز مهیا بود.همه جا براز گل و موسیقی و نور.جامهای لبالب بر بود از شراب سکر اور مزین جشنمان بود.سبد سبد عشق از نهال وجودم چیده بودم.در لباس سفید ارزوهایم خود را بوشانیده بودم تا عروست شوم خواستم لبانم را در حریر بوسه ات ببیچانم خواستم گیسوانم را به نوازش دستهای نجیبت بسبارم.انوار طلایی خورشید گرما بخش جشنمان بود.قاصدکها برایمان دعا می کردند و خداوند نظاره گر بود.همه چیز مهیا بود.که خبر اوردند نمی خواهی عروست شوم.نمی خواهی در جشن با هم بودن شریکم باشی.نمی خواهی طعم تلخ و گس شکستت را با طعم شیرین عشقم عوض کنی.هرچه بخواهی همان است.ام بگذار در ضمیر خاموش رویاهایت بنهان بمانم...........

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 19:0  توسط samira abbasi | 
در بهار زندگی سرمست از باده جوانی..همچون پرنده ای نغمه خوان بر بام خیال

اوای شور انگیز پیروزی سرداده بودم ..

غافل از اینکه انسوی زندگی چهره ای دیگر داشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 15:41  توسط samira abbasi | 

میخواهم از تو بگویم از تو که شبیه به ان قاصدک خوش خبری که در بیابان نفرین شده نوید شالیزار می دهد.به ان شهرزاد قصه ها که با صلابت نگاهش همه را مطیع می کند.به گوارایی ابی پاک که می رود تا لبان تشنه ای را از عطش تلخ زندگی سیراب کند.به هیبت ان کوه عظیمی که دلش پر از التماس است.به شفافیت اشکی که از چشمانی پر التماس بیرون می ریزد.وبه لبخند ملیحی که اطمینان و ارامش را به ارمغان می اورد.به همه چیز می مانی...به عشق و به شادی..

تو تجسم هر مفهوم پرارزشی.تا زمین زمین است و تا اسمان سالیه گستر ان و تا وقتی که سنگینی عشقت قلبم را به تپش وا می دارد می خواهم از تو بگویم ...از تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:43  توسط samira abbasi | 
ساعتها برایت گفتم..سرودم..نوشتم..اما به هیچ جا نرسید..هیچ کس صدای شکستن قلبم را نشنید.هیچ کس تلخی اندوه لبخندم را حس نکرد..هیچ کس بهایی به بغض عشقم نداد.هیچ کس احساسم را باور نکرد..هیچ کس تلاشی برای ترمیم دل شکسته ام نکرد..هیچ کس و هیچ کس.........

از اینجا که محضر خداست تا انجا که رستاخیز خداست و از اینجا که تمام قلبم برای عشقت می تپد تا انجا که به جرم همین تپش ان را خواهند درید و از اینجا که چشمهای نگرانم همیشه اضطرابت را داشت تا انجا که به جزای همین نگرانی ان را کور خواهند کرد.از اینجا تا انجا تا هرکجای ابدیت همیشه به یادت هستم.شاید در رستاخیز دیداری باشد.پس عزیزکم دیدار به قیامت....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:4  توسط samira abbasi | 
یاد چشمانش

یاد اید که شبی درنهانگاه دلم یاد چشمان تو لرزید

ودر ان هنگامه شب که لبانم بسته و دل کوچک من از افشای راز ان داستان کهن عشق و دلدادگی چون بید می لرزید ناگهان عطر سرمست وجودش در سراپرده خانه پیچید نگاهش به نگاهم میخ شد و به یکهو  همه ان افسانه دیرینه عشقم در میان بهت نگاهم خندید.

تیر چشمان شرربار افت جانش بار دیگر به دلم غلتید.

بار دیگر قلب مرا در ته زندان دلش کوبید و کلید دل بی رحمش را تا عمق دره ی بی معرفتی گم کرد.باز با همان چشمان بازیگوش شرربارش دل من را قاپید و خوش و سرمست از این پیروزی بار دیگر چون دود در سراسر پرده خانه پیچید و به هوا رفت........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14:23  توسط samira abbasi | 
اری اغاز دوست داشتن است

گرچه بایان راه نا بیداست

من به بایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

(فروغ فرخزاد)

نه اغاز دوست داشتن نبود

بلکه اغازی بود برای دوباره در هم شکستنم

گرچه  بایانش نابیداو من دلخوش

به بایانی دل انگیز

اینبار اغازی بود تا بدانم اغاز و بایان تمام

دوست داشتن ها دروغ است

اغازی بود تا دوباره در بازار مکاره

به اجناس خارج از رده ملحق شوم

اغازی بود برای دوباره به تمسخر گرفته شدن

دوباره گریستن و دوباره شکستن

اغاز نگاهی بهت زده از مجازات جرمی که انجام نداده ام

اغاز زبانی که برای دفاع از خود در محکمه

بی کسی هیچ سخنی ندارد

و خداوند می داند که نمی دانم به جزای چه اینچنین

بوچ شمرده شدم

و من فقط اين را ميدانمكه...

نه اغاز دوست داشتن نبود

ومن چه اشتباه مسئوليت عشقي سنگين

را بر دوش گرفتم عشقي كه عشق نبود

بلكه....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 17:5  توسط samira abbasi | 
ایام فاطمیه رو به همه تسلیت میگم...

مادر...

می خواهم تا ابد با تو باشم تا وقتی که اسمان پابرجاست تا وقتی که خورشی می تابد.تا وقتی که موج خروشان دریاها در صخره ها می کوبد و تا وقتی که زنده ام با تو باشم ای که بی تو هیچم با من بمان

 .تو تنهاترین خورشید اسمان زندگی منی.تنها مایه حیات بخش وجودم.تنها عشقی که در دلم وجود دارد فقط تویی و بس.تویی که با وجودت زندگیم سبز است و خورشید ارزوهایم با امید به تو می درخشد.مادرم تنها دبه امید تو مانده ام.....

.دستم را بگیر که بی تو خزانم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 16:22  توسط samira abbasi | 

اخرین دیدار را باتوکه برایم نهایت عشق و امیدی باور ندارم.باور ندارم که دیگر نه صدایت را میشنوم نه چشمان برچشمان فروغت را که امید به زندگی در ان میدرخشد میبینم .باورندارم که شنیدن صدای گامهای استوارت برایم ارزو میشود.باور ندارم که خرامان رفتن برغرورت را نخواهم دید.چه شبی بود ان شبی که چشمانت را بستی تا التماس چشمانم را برای ماندن ببینی.امدنت اوج عشق بود و رفتنت نهایت غم.همه چیز در تو خلاصه می شوددر گردش نگاه مغرورت در لبانت که تجسم سکوت استرنگ روحم خاکستری و سرد استتمام نقشه هایم نقش براب شد.باید رفت.باید به بیکرانه رسید.من خوش باورم .بید مجنون که میوه ندارد.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 16:51  توسط samira abbasi |